تبليغاتX
سنجاقک ها

سنجاقک ها

دست نوشته های سنجاقکی

ارزش عشق

روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده، تمام احساس‌ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ...، هر کدام به روش خویش می‌زیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت: هر چه زورتر این جزیره را ترک کنید؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت؛ اگر بمانید، غرق می‌شوید.

تمام احساس‌ها با دستپاچگی قایق‌های خود را از انبارهای خانه‌های خود بیرون آوردند و تعمیر کردند.

همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق‌ها شدند و پاروزنان جزیزه را ترک کرند.

در این میان، عشق هم سوار قایقش شد؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی‌گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.

آن‌ها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند!

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می‌رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی‌ترسید؛ زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اول، کسی جوابش نداد؛ در همان نزدیکی، قایق ثروتمندی را دیدی و گفت: ثروتمندی عزیز! به من کمک کن.

ثروتمندی گفت: متاسفم؛ قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست.

عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات می‌دهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز، تو خیسی و مرا خیس می‌کنی.

عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز! مرا نجات بده.

غم گفت: متاسفم دوست خوبم؛ من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم؛ بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.

در این حین، خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند؛ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست.

از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک می‌کنی؟

شهوت پاسخ داد: البته که نه؛ زیرا سال‌ها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری؛ یادت هست که همیشه مرا تحقیر می‌کردی؟ همه می‌گفتند: تو از من برتری؛ از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق که نمی‌توانست ناامید باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: خدایا! مرا نجات بده.

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می‌زد: نگران نباش؛ تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بی هوش شد.

پس از به هوش آمدن، خود را در قایق دانایی یافت.

آفتاب در آسمان پدیدار می‌شد و دریا آرام‌تر شده بود.

جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می‌آمد و تمام احساس‌ها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد.

دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم؛ شجاعت هم که قایقش از من دور بود، نمی‌توانست برای نجات تو بیاید.

تعجب می‌کنم که تو بدون من و شجاعت، چطور برای نجات حیوانات و وحشت رفتی؟

همیشه درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست؛ تو لایق فرماندهی تمام احساس‌ها هستی.

عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم؛ ولی قبل از رفتن، می‌خواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد.

دانایی گفت: او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، چون فقط زمان است که می‌تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 22:55  توسط وحید و سجاد  | 

یه خبر خوب

امروز بعد کلی تلاش وب سال 88 تمو پیدا کردم حتما بازدید کنید میخوام بروزش کنم خیلی خوبه همش دست نوشته های خودم و دوستانمه آدرسش  سر بزنید نظر بدیدممنون از همتونdragonflies.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:51  توسط وحید و سجاد  | 

اعتصاب

سلام

خوبید؟چطورید؟حالتون خوبه؟احوالتون چطوره؟دیگه چطورید؟

دیدید این زنا دارن با تلفن صحبت میکنن تمام جملات بالا رو پشت سر هم و بدون مکس میگن؟!

حالا اینارو ولکن بریم سر اصل مطلب:

همانطور که از اسمش معلومه این پست راجع به اعتصابه.

اما چه اعتصابی؟

یادتونه اون معلم عملیرو؟بعد از چند جلسه کلاس که باهاش داشتیم تصمیم گرفتیم عوضش کنیم.

رفتیم با مدیر طی چند جلسه متوالی واسه عوض کردنش صحبت کردیم و مدیرم با همون منطق همیشگیش ما رو پاسخ گفت.

ما هم تصمیم گرفتیم اعتصاب کنیم.بنابر این نرفتیم سر کلاس.

زنگ اول که نرفتیم آقای همزه(معاون مدرسه)اومدن با ما صحبت کردن که بریم سر کلاس که جواب نگرفتن.

بعدش اقای حسینی (اون یکی معاون)با اخم و تشر فراوان اومد گفت:پاشید برید سر کلاس بینم.

کسی اونو به هیجاش حساب نکرد اونم سریع کاسه کوزشو جمع کرد رفت.

زنگ سوم بود که شخص اقای مدیر اومد.

متن کامل سخنرانی ایشان بدین شرح است:(اینجا رو فکر کنید آقای حیاتی داره تو اخبار ساعت ۲۱ میخونه).

(("بسم الله الرحمان الرحیم."

به همین نمازخونه قسم همتونو اخراج میکنم.

حالا هم یا برید خونتون یا برید سر کلاس.))

ما هم نرفتیم.

فرداش دوباره اعتصاب بودیم.

مدیرم که دید زورش به ما نمیرسه رفت یکی از مسیولین آموزش پرورش رو اورد به نام آقای داوودیان.

آقای داوودیان ساعت ۹:۲۰ رسیدن و گفتن ساعت ۹:۳۰ جلسه دارن!

به همین دلیل سخن کوتاه کردند و گفتند:برید معلمتونو ماچ کنید سریع برید سر کلاس!بعدم رفتن.

ما هم دوباره به مدیر گفتیم که نمیریم.

بعد از اون اقای مدیر دوباره سخنرانی کردند:

با نام و یاد خدا و با عرض خسته نباشید خدمت حضرت محمد و خاندان پاکش!

من میخواستم آقای همزه(همون معاونه)رو بزارم معلم فیزیک ولی دیدم معاون نداریم گذاشتمش معاون این یکی رو براتون اوردم حالا هم اگه ناراضی هستید باشه اینو عوض میکنم(البته این خلاصه ی ۲ ساعت سخنرانی بود).

بعد دیروز دوباره سخنرانی ای ترتیب داده با این مضمون که ما معلم فیزیکتون رو تغییر نمیدیم!

ما هم تصمیم گرفتیم که هفته ی بعد دوباره اعتصاب کنیم.

حالا سوال من از شما اینه با کدوم یکی از شخصیت های داستان بیشتر حال کردید؟

۱-مدیر

۲-اقای همزه

۳-اقای حسینی

۴اقای حیاتی!

۵-بچه ها

۶ آقای داوودیان

میدونم انتخاب سخته ولی شما میتونید.

تا دیداری دیگر خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:34  توسط وحید و سجاد  | 

اعتصاب

این از دستم در رفت دیگه پاک نمیشه بالا رو بخون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 5:52  توسط وحید و سجاد  | 

school

سلام علیکم

حالتون چطوره؟

مدرسه ها دوباره شروع شد و ما هم هر وقت سوژه کم بیاریم از مدرسه مینویسیم.

الانم که سوژه کم آوردیم

اول یه خورده راجع به معلمامون بگم:

معلم حسابانمون همون پارسالیست.نمیدونم این پیرمرد چرا بازنشسته نمیشه ایشالاه اگه خدا قبول کنه دو سال دیگه به باشگاه صدتایی ها(تو سن) میپیونده.

حالا جالب اینجاست پریروز میگه من یه بچه دارم ۱۱ سالشه!

آخه بگو کی تا حالا تو ۸۷ سالگی بچه دار شده که تو دومیش باشی؟!

آدم این چیزارو که میشنوه مخش سوت میکشه.

معلم فیزیک تابستونمون تو ۴۰،۴۱ سالگی خودشو بازنشست کرد تا دقیقا برعکس حسابانه باشه.

حالا یه عملی رو کردن معلم فیزیکمون،صبح ناشتا نیم کیلو شیره میکشه میاد سر کلاس!

البته فکر کنم جنسش خوب باشه چون خیلی خوب درس میده.

معلم زبانمونم که متاسفانه به بیماری خودپیچی مبتلاست!خودش اول زنگ میاد یه بحث بی ربط مطرح میکنه خودش از خودش سوالای بی ربط میپرسه خودشم به خودش جواب میده بعدم زنگ میخوره میره بیرون،تازه تو راهرو هم به این پرسش و پاسخ ادامه میده!

از دبیرا که بگذریم میرسیم به کادر:

سردسته سوژه ها خود شخص مدیره.

پارسال مدرسه توی سایت(که پسر مدیر ادارش میکنه) ۸ تا کامپیوتر داشت با ای دی اس ال ۵۱۲

که البته هیچ دانش آموزی حق رفتن تا شعاع ۳۰ متری سایت رو نداشت.

امسال خوشبختانه در راستای تحقق طرح آشنایی دانش آموزان با اینترنت و کامپیوتر و با تدبیر مدیر لایقمون تعداد کامپیوتر ها دو برابر شده و البته شعاع ۳۰ متر هم دو برابر شده!

البته اینبار مدیر برای اینکه به کامپیوتر ها آسیبی نرسه پسرشو از سایت انداخته بیرون و در سایت رو هم قفل کرده کلیدشم قورت داده!

 بعدا حتما راجع این اعجوبه ها بیشتر با هم صحبت خواهیم کرد.

بای.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:28  توسط وحید و سجاد  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه ...

سلام به همه ی دوستان !

دوباره دارم مینویسم ، یه چند روزی بود که حوصله نوشتن نداشتم ، یه جورایی وبلاگ دلمو زده بود

از وبلاگ خسته شده بودم ، از شماها خسته شده بودم حتی از خودمم خسته شده بودم

ولی خب! یک سری تغییرات تو وبلاگ دادم که از اون یکنواختی خارج بشه :)

مدارس و دانشگاه ها هم که باز شدن و این امر میمون و مبارک رو به همه ی دانش آموزان و دانشجویان عزیز

تبریک میگم

ما هم 2 روز هست که مدرسه میریم ، روز اول که خر تو خر ( شما بخونید بی برنامگی ! ) بود و 2 زنگ کلاس

داشتیم .

روز دوم هم همین جور !

یکی از معاونامون از مدرسه رفته و یکیرو از اداره آوردن گذاشتن به جاش !

همون روز اول که شروع به حرف زدن کرد معروف شد به حاجی تلتکسی :)

توضیح : ما به کادر مدرسه لقب های گوناگون داده و معمولا اول آنها حاجی میاریم

حالا چی شد که گفتیم تلتکسی !

روز اول که شروع کرد به سخنرانی (!) هی حدیث میگفت ، همه حدیثارم از تلتکس داشت به خوردمون میداد

( احتمالا شب قبلش تلتکس زیاد نگاه میکرده ) این جوری شد که بهش تلتکسی میگیم .

دیگر حاجی ها : حاجی منگنه ( تو امتحان ها هر کس برگه اضافه میخواست این به برگه اصلیش منگنه میکرد)

حاجی در بازکن ( سرویس ها که میخوان بیان این در هارو باز میکنه ) 

و دیگر حاجی ها ...

یه اتفاق خیلی خیلی مهم هم همون روز اول افتاد ، ابوطالب و حسام رو از کلاس ما بردن به اون یکی کلاس

پیش امیر حسین ! من ایتجا تنها موندم ( اسمایلی یه آدمک داره تایپ میکنه تو چشاش اشک جمع شده )

این نامردا ( حسام و ابوطالب نه ! معاونارو میگم بابا ) گروه مارو متلاشی کردن و میخوان که مارو نابود کنن

ولی یه قول شاهین نجفی : 


من یه نسلم که از اصلم نیفتادم                                    یه بغز شکسته و یه حنجره فریادم

یه صورت سیلی خورده و یک کفن دردم                           تو هر شکل و لباسیم و زنم یا مردم

این روزا هم میگذره من با این امید زندم                           این وضعیت عوض میشه ، عوض میشه ، میدونم


آره داداچ ، این وضعیت عوض میشه ، این روزا هم میگذره ،  من با این امید زندم!

معلم ها هم که عوض نشدن ، همون پارسالی ها هستن

فقط معلم زبان فارسیمون رفت ( خدا رو شکر ! ) و بجاش آقای عباسی اومد ( خدا همیشه حفظش کنه! )

خب یه خواهشم در آخر دادم ، دمتون گرم روی منو که بعد یه عمر دوباره آپ کردم زمین نندازین

اون پایین پایین قالب یه بنر هست عکس دلار روش هست ! روش کلیک کنید و وارد سایت شده و ثبت نام کنید

5 دقیقه هم وقتتون رو نمیگیره!

هر کس ثبت نام کنه من 5$ میگیرم که باهاش تو بازی دنیای مجازی میتونم طلا بخرم

پس هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .

نظرتونم حتما راجبه قالب جدید بگید ( مهم )

بای بای همگی :)


پ.ن نداریم ، پاشو برو خونتون !


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:7  توسط وحید و سجاد  | 

آهنگ

سلام

چطورید؟

اقا یه موضوعی چند وقته رفته تو این ذهن من بیرونم نمیاد.اونم اینه که چرا ما از موسیقی مطلب نمینویسیم؟

نه تنها ما بلکه هیچ یک از دوستان دیگه هم(البته بجز طرفداران شهریار)زیاد تو این ضمینه فعال نیستند

تو این بحران بی سوژگی که چند وقته گریبان ما رو چسبیده با خودم فکر کردم نوشتن راجع به اهنگ میتونه سوژه ی خوبی باشه.

من به شخصه اهنگای خارجی رو خیلی بیشتر از ایرانی گوش میدم رو همین حساب تصمیم گرفتم

۱۰ تا آهنگ برتر سال ۲۰۰۹ رو از نظر خودم بنویسم:

1-beyonce:halo

2-back street boys:straight through my heart

3-pussy cat dolls:hush hush

4-enrique Iglesias:taking back my love

5-sean kingstone:fire burning

6-T.I feat justin timberlake:dead and gone

7-pink:please don’t leave me

8-katty perry:I kissed a girl

9-david geutta:one love

10-katty perry:hot and cold

نکات:

-ممکنه بعضی از این اهنگا مال آخر ۲۰۰۸ باشه که به بزرگی خودتون ببخشید

 -دوست دارم نظرتونو راجع به این آهنگا بدونم.

-----------------------------------------------------------------------------

راستی چون خیلی از شماها زیاد از آهنگ وب خوشتون نیومده بود و میگفتید به وبتون نمیخوره

من تصمیم گرفتم  اهنگ وبو عوض کنم اگه اهنگ خاصی مد نظرتون هست به ما بگید.

البته خواستن من تنها ملاک نیست و مدیر وب(سجاد)هم باید تعویض اهنگ رو تایید کنه.

به هر حال خداحافظ.


پ.ن:یه اهنگ عربی با صدای اقای رمی صبری به نام کلما هست که گفتم چون عربیه نذارم تو لیست.

پ.ن۲:اهنگ  circus بریتنی اسپیرز و  right now:akon رو هم خیلی دوست دارم ولی متاسفانه لیست ۱۰ تایی بود.

پ.ن۳:کلیه ی این اهنگارو به راحتی(حتی با اینترنت دایال آپ) میتونید از سایت:

www.4shared.com دانلود کنید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:9  توسط وحید و سجاد  | 

سینما ، احمد شاملو ، و دیگر هیچ !

سلام به همه دوستان گلم

تابستونم داره کم کم تموم میشه و بوی کیف و کفش و کتاب میاد

اول از همه بگم که بد جوری با کمبود سوژه مواجع شدیم و اگه آپ نکردیم بدونید که ..... آره

از شهر بازی زدیم تو خط سینما ، چهارشنبه رفتیم فیلم کیش و مات و دیدیم که بد نبود

دیروزم رفتیم چشمک رو دیدیم که افتضاح بود ( کلمه ی دیگه ای نتونستم پیدا کنم که عمق فاجعه رو نشون بده)

کلن 15 نفر تو سالن سینما بودن که 5 تاشون ما بودیم ! :-)

ما هم دیدیم فیلم افتضاحه با روشن کردن موبایل و گذاشتن صداهای مختلف اعتراض خودمونو اعلام کردیم

( اون 10 نفر دیگه هم حمایتمون کردن ! )

خلاصه کلی خندیدیم با این که فیلم  به مفت هم نمی ارزید

چند روز هست زدم تو خط احمد شاملو

خیلی خیلی باحاله اشعارش

میخواستم درباره احمد شاملو بنویسم ، ولی گفتم نگم خودتون برید دنبالش که بسی لذت داره

خیلی شاهکاره ، من کلن اهل شعر نیستم ولی با این خیلی حال کردم

خلاصه برید یه سر به سایت رسمی احمد شاملو بزنید  ( ضرر نمی کنید )

احمد شاملو از زبان شاهین نجفی :


یه مرد که واژه ی مردو رو سفید کرد                                      یه مرد که مرگ و واسه انسان بعید کرد

یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد                                        یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد

خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق                                    اون تموم واژها رو دوباره تعبیر کرد

پر گرفت رو اوج قصه مرثیه نخوند                                           اون آب و آتشو تو شعر بغل هم نشوند

وقتی هر کی از سایه ی خودش دیگه می ترسه                    پشت هر دیوار یک کسی داره می لرزه

وقتی برادرمون یه رودابه ی رو  بنده                                      وقتی به هر زن سرکش و یاغی می گن ج نده

فروغ شعرو تو زندگیمون تکثیر کرد                                        فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد

گم نشد ! چشاشو رو مرگ اقاقی ها نبست                         نشست ! اما وقتی که پاشو زدن نشست

اون خم نشد ! تو اوج و ایستاده مرد                                     از خورش درگاه ضحاکی نخورد


پ.ن 1 : حتمن برید آهنگ های شاهین نجفی رو گوش کنید ( شاهکاره )

پ.ن 2 : اشعار احمد شاملو رو خوندید نظرتون رو بگید

پ.ن 3 : اگه دیدید چیزی نفهمیدید از بعضی اشعارش مهم نیست منم 70 % بعضی شعر هاشو نمیفهمم

خیلی سنگینه بعضی شعرهاش 

پ.ن 4 : به خاطر کلمات رکیک هم شرمنده

پ.ن 5 : دوباره میگم بیایید تو بازی ( دنیای جدید ) ثبت نام کنید ، هم اکنون نییاز مند یاری سبزتان هستیم

اینم آدرس ثبت نام : www.erepublik2010.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط وحید و سجاد  | 

روز آخر

سلام

خوبید؟

بالاخره کلاسای تابستونیه ما هم تموم شد،راحت شدیم.

 روز آخر امتحان حسابان داشتیم.

سجاد و حسام که نیومدن،منم میخواستم بپیچونم منتها باید میومدم چند تا lost  

از بچه ها میگرفتم چند تا  فیلم به بچه ها میدادم،یه خورده پینگ پنگ بازی میکردم ،با

 بچه ها خداحافظی میکردم و ...

ابوطالب هم از اونجاییکه دنیای معرفته بخاطر اینکه تنها نباشم اومد،این وسط مجبور شدیم امتحان هم بدیم .

با توجه به اینکه  تابستون بود و ماه رمضون بود و حسام و سجاد نبودن و مراقبا عین سگ شده بودن و فاصله ی میزها سر امتحان زیاد بود و ...

امتحانو خوب ندادیم!

البته امتحانای بعدی جبران میکنیم.

وللش حالا که کلاسا تموم شده بهتره زیاد راجع بهش صحبت نکنیم و بیخود و بی جهت روحیمونو خراب نکنیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی اگه میخواید با قویترین شطرنج بازای جهان مسابقه روپایی بدین رو  اینجا کلیک کنید.

اگرم نمیخواید رو اینجا کلیک نکنید،

اگر دیدید کلیک نمیشه حتما اونا نمیخوان با شما مسابقه بدن!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

مسلما سجاد اون پایین یه چیزی مینویسه اگه نوشت نخونید ضایع شه!

بای.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:22  توسط وحید و سجاد  | 

شروعی دوباره :)

سلام دوستان خوبید ؟

من بعد 5 روز دوباره دارم مینویسم ، از همه کسانی که نظر داده بودن و از ما سراغ گرفته بودن تشکر میکنم

فرا رسیدن  ماه رمضان هم به همتون تبریک میگم ، امیدوارم همه روزه هاتونو بگیرید

 تو این 5 روز هزار و یک اتفاق افتاد که همه رو سر فرصت میگم.

اول از همه که رفتیم شهر بازی .

چه حالی داد ، جای همتون خالی ، ساعت 6.30 بود رسیدیم اونجا

اولین وسیله ای که سوار شدیم ترن بود که باحال نبود، فقط کمرامون به ******** رفت

( تو پیچ 360 درجش )

دومین وسیله ماشین برقی بود که من سوار نشدم (اونا 2 بار سوار شدن ) ، بچه ها خیلی ذوق کرده بودن

مخصوصا وقتی یه دختر بیچاره رو از سه طرف منگنه میکردن یه برق شیطانی تو چشاشون دیده میشد

( اسمایلی یه یارو 2 تا شاخ داره با یه سیخ سه سر میگه یوهاهاهاها )

بعد سورتمه سوار شدیم که کلی خندیدم

چهارمین وسیله کشتی صباح بود که خدایی کلی ترسیدیم

رفته بودیم بالای بالا نشسته بودیم ، این کشتی که میرفت بالا فریاد یا حسین و یا امام زمان و آیت الکرسی

بود که تو هوا طنین انداز میشد .

در آخر رنجر و مهنورد و ........ سوار شدیم که کلی حال داد

خلاصه ساعت 12 شب بود که رسیدیم خونه و دیدیم همه چپ چپ نگا میکنن :)

این از این ..........

من دارم تازگیا یه بازی اینترنتی میکنم

خیلی باحاله ، اولش شاید به نظر کسل کننده بیاد ولی خیلی باحال میشه

اسم بازیش دنیای جدید هست

برای ثبت نام هم اینجا برید ( لطفا فقط از این لینک ثبت نام کنید )

خیلی خیلی بازی جدید و باحالی هست

روزی 10 دقیقه هم بیشتر وقتتون رو نمیگیره

خوب دیگه خسته شدم

از همه عزیزانیم که نظر دادن و کسانی هم که دلشون نیومد نظر بدن هم تشکر میکنم

بای


پ.ن : وقتی ثبت نام کردید یه لینک فعال سازی اکانت به ایمیلتون میاد

اگه روش کلیک کنید ارور میده ، باید کلمه mail رو تو اون لینک پاک کنید بعد روش کلیک کنید تا درست شه

اگرم نتونستید ثبت نام کنید ، همینجا بگید تا مشکلتونو برطرف کنم

پ.ن 2 : من و حسام و ابوطالبم دیروز امتحانمونو دادیم ، عالی بود

پ.ن 1-2 : هورااااااااااااااااااااااااااا

بعد نوشت مهم :  همه حتما به اینجا سر بزنید   www.erepublik2010.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:28  توسط وحید و سجاد  | 

101

سلام

دیشب رفتیم شهر بازی من و سجاد و حسام و یکی دیگه از دوستان(ابوطالب نیومد).

من داستان رو براتون تعریف نمیکنم سجاد قشنگ تر مینویسه میزارم اون بیاد براتون تعریف کنه.

حالا این حرفا رو ول کنید.این همسایه بغلی ما بعد از اینکه پارسال به باشگاه صد تایی ها پیوست امسال مرد!

بنده خدا جوون مرگ شد!

الان ۳ روزه خونه ی ما ختمه (مردونشون خونه ی ماست).پیرمونو در آوردن.

چیزی که واسه من جای تجب داره اینه که این مش حجت (همسایه بغلی) حداقل روزی ۳ باکس سیگار

میکشید  چه جوری ۱۰۱ سال عمر کرد؟!

یادم باشه رمز موفقیتشو از بچه هاش بپرسم(این بنده خدا دو تا زن داره ۱۱ تا پسر دخترم نداره) همشون

هم دارن با هم زندگی میکنن(با نوه ها) البته خونشون بزرگه).

اخه ۱۰۱ سال که شوخی نیست یعنی ۲ سال و چند ماه از حضرت نوح کوچیک تر بوده(البته زمان حضرت نوح ۲

سال و چند ماه خیلی بوده).

به هر حال واسه شادی روح این جوان تازه گذشته هر کاری از دستتون بر اومد انجام بدید.

ختمش امروزه اگه دوست داشتید بیاید !

بای. 


بعد نوشت :

سجاد : سلام به همه ی دوستان ، خوبید ؟

یه خبر !   من تا اطلاع ثانوی نیستم ، مارو حلال کنید

از همتونم میخوام برا همون قضیه دعام کنید .

« نکته مهم :  با این آهنگ وب حس بگیرید یه بار دیگه این متنو بخونید ! »

به امید دیدار ..................

(::.سجاد.::)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:34  توسط وحید و سجاد  | 

قضیه


سلام

 خواستم یه سری از داستان ها و اتفاقات اخیر رو براتون از بیان خودم تعریف کنم:

-این قضیه ای که سجاد پایین تعریف کرده(همین قضیه ی کلاس ترسناک فیزیک رو میگم)

میدونید چرا من تو اون قضیه نبودم؟

چون اون موقع که اینا از اضطراب موهاشونو میکندن من تو خونه تا ساعت ۱۱ خواب بودم

تا اینکه ابوطالب جان زنگ زد گفت بیا مدرسه اوضاع امنه

منم رفتم دیدم سجاد و ابوطالب تو دستشویی قایم شدن !

اونوقت بود که به قول ناظممون به خودم مالیدم! که خوب شد نیومدم

اینو گفتم که بفهمید من خیلی آدم راحتیم.

-اما این قضیه که سجاد پایین گفته(که مارو دعا کنید و بدبخت میشیم و این صحبتا)

خوب میدونید چرا من توش نیستم ؟

خرداد بود!شب امتحان فیزیک من ساعت ۱۰ شب از ۶فصل ۳ فصل خونده بودم سجاد و حسام و ابوطالب هم با یه ذره اغماض همینقدر خونده بودن.

صبح بعد از جلسه ما ۴ تا(گفتم ما ۴ تا یاد دالتون ها افتادم)یکی پس از دیگری خوشحال از جلسه اومدیم بیرون و یکی پس از دیگری بعد از یه ربع عزا گرفتمون!

پیش بینی ها نشون میداد یا ۴ تامون میفتیم یا ۴ تامون قبول میشیم!

کارنامه ها که اومد اون ۳ تا با یه نمره بین ۱۰ تا ۱۲ افتاده بودن و من با ۱۶ قبول شده بودم!

فکر کنم اگه معلم  هرچی نوشته بودم(حتی اسممو)بهش نمره کامل میداد ۱۴ هم نمیشدم !

اینو گفتم بفهمید که من خیلی خوش شانسم.

نکات:

۱-برای سه دوست عزیزم آرزوی موفقیت دارم.

۲-این مطالبی که سجاد و خودم پایین نوشتیم رو بخونید(البته اگه مطلب ابوطالب رو قبلش خوندید)

۳-شاید بعدا راجع به ویژگی های خودم بازم نوشتم

۴- نظر یادتون نره.

 ۵-شما چرا فقط آخرین پستو میخونید؟

۶-بای.


سجاد :

دستت درد نکنه ، نه ... دستت رد نکنه

این بود جواب این همه زحمتم .... خوب مزدمو دادی

بچه بزرگ کردم عصای دستم باشه بلای جونم شده

خوب مارو رسوا کردی

اصلا میدونی چیه ؟؟!!  این پست از نظر من ملغاست

حالا ما فیزیک 2 نمره کم آوردیم ، باید جار میزدی ؟؟ نه باید جار میزدی ؟؟

حالا خودت معلوم نیست چی دادی به استاد چی گرفتی قبول شدی ( فکر نکنم چیزی گرفته باشه ، فقط

داده)     باید مارو سنگ رو یخ میکردی

شیرمو حلالت نمیکنم ،

اصلا من ببخشمت ، حسام و ابوطالب چی ، زورت به 3 نفرمون که نمیرسه

فردا نیا مدرسه ، اگه بیای با آمبولانس باید برگردی خونه

حالا چرا داری میزنی تو سر خودت ...

شوخی کردم بابا  :)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:38  توسط وحید و سجاد  | 

نتونستم براش تیتر پیدا کنم!

خوب شد

واقعا خیلی خوب شد

اصلا عالی شد که ماها (نویسنده های وبمونو میگم)دختر  نشدیم!

میدونید چرا؟چون:

-این دخترا چه خودشون بخوان چه نخوان و چه قشنگ باشن چه نباشن بالاخره یکی دنبالشونه که

این خودش آسایش رو ازشون گرفته .

-بابا این پسرا هر کاری دلشون بخواد میکنن لو هم نمیرن اما این دخترای بیچاره چی؟

یه ذره زیاده روی کنن بالاخره یه جا گندشون در میاد .

-الان ما پسرا هر ورزشی بخوایم میریم اما دخترای بدبخت شنا هم بخوان برن باید با مانتو(یا چادر)

برن!

-اصلا از این دخترا بپرسید کدومشون از ۱۰۰۰ متریه استادیوم آزادی ردشدن؟!اصلا رد شن با تیر میزننشون.

با این اوصاف فک کنم خوب شد ما پسر شدیم.

البته دختر بودن یه سری مزایا هم داره که البته ما چون پسریم زیاد ازش خبر نداریم !اگرم خبر داریم نمیتونیم بگیم!

امیدوارم شما اگه دختری تو بخش نظرات این مزایا رو برای ما بنویسید.

اگرم پسری بازم نظر بده خوشحال میشیم.

بای .

(::.امیر حسین.::)


 سجاد :

سلام به همه ی دوستان ، خوبید ؟

من نمیخواستم امروز مطلبی بنویسم ، دیدم امیر حسین آپ کرده گفتم منم حرفامو بزنم دیگه  :)

دیشب شهر بازی خیلی حال داد ، جای همتون خالی ، تنها مشکلش این بود که خیلی شلوغ بود

ما ( من و امیر حسین و حسام و ابوطالب ) یکشنبه دوباره میریم شهر بازی ،

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دوستانی که میخوان بیان اعلام آمادگی کنن  :)

ابوطالبم از مسابقات لیگ برگشت و تیمشونم صعود کرده بود ( خیلی خوشحال بود ) ، حالا خودش کامل

براتون توضیح میده

راستی برای منو ابوطالبو حسام یه مشکلی پیش اومده ، از همتون میخوام دعا کنید برامون

اگه این مشکل حل نشه من به شخصه بدبخت میشم

دیگه حرفی ندارم

دوست داره همتون

سجاد


دوباره نوشت : آهنگ تایتانیک و گذاشتم رو وب ، نظرتونو راجبش بگید

سوتی دوباره نوشت : چیه ؟ حال میکنم بنویسم <راجبش>  :)



+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط وحید و سجاد  | 

روزگار میگذرد

امروز :1388/5/21

پرده اول :

ساعت چهار صبح بود ، داشتم مطالب یه وبلاگو میخوندم ( از ساعت 11 شب )

فوق العاده مینویسه و من در حیرتم ، در حیرتم که چه زیبا حرف دلش و میزنه...

از خودم بدم اومد ، از خودم که نه ، از نوشته هام بدم اومد که حرف دلم نیست ...

اون چیزی که ته دلم رو نمیگم

از خودم بدم اومد ...که برای خودم نمینویسم ... برای دیگران مینویسم

بدم اومد که برای لذت های خودم نمینویسم ... برای دیگران مینویسم

بدم اومد که تو نوشته هام اون صداقتی رو که با خودم دارم ، ندارم

جوری میخوام بنویسم که دیگران لذت ببرند... پس خودم چی ؟؟؟؟؟؟؟

دیگه تموم شد ، دیگه برای خودم مینویسم،برای خودم لذت میبرم

و این یکی حرف دلم بود و چه لذتی بردم ...


پرده دوم : (مدرسه)  

چه استرسی داشتم . بدنم داغ شده بود . ضربان قلبم بالا رفته بود . عرق کرده بودم . میلرزیدم...

و همش برای یک چیز کذایی ......................... فیزیک  ( خیلی خنده داره مگه نه؟ )

امروز چه جوی در کلاس حاکم بود ، همه  ترسیده  بودند که اسمشون خونده نشهو دل تو دلشون نبود

دیگه طاقت نیاوردم :                      من : آقا اجازه ، من برم دست شویی ؟؟

                                               استاد : ( یه کم فکر میکنه ) ... برو

رفتم دست شویی ، ابوطالبم اونجا بود  :)    هر دو نیم ساعت آخرو پیچوندیمو نرفتیم سر کلاس

از ترس این که معاون مارو نبینه ........................ چه مضحک !!


پرده سوم : (پارک)

بعد از یه مدت طولانی امروز سوار تاب شدم و با لذتی وصف نشدنی غرق در فکر بودم

امیر حسین رو به روم ، رو نیمکت نشسته بودو با تاسف سرشو تکون میداد

ار من با کنایه پرسید ... چند سالته تو ...

و من متاسفم که چه زود بزرگ شده ای ای دوست خوب من


پرده چهارم : (داخل اتوبوس)

به همراه آقای به ظاهر محترمی وارد اتوبوس شدم

اتوبوس ترمز کرد و این آقای به ظاهر محترم تعادلشو از دست داد و بلند فریاد زد : چه گهی میخوری !!!!!

راننده سرشو با افسوس تکون داد و جالب است که مرد گفت : یک روزم که میخوهیم آدم باشیم ، نمیگذارند

من دو چیز فهمیدم : 1- آدم ها نمیگذارند آدم ها ، آدم باشند 2- آدم بودن یک آدم به ترمز ماشین بستگی داره


پرده پنجم : ( داخل تاکسی )

سوار ماشین شدم .. یه چهرهی آشنا دیدم، زنی که دیروز هم به صورت اتفاقی سوار تاکسی ای شد که من سوارش شدم و امروز من سوار تاکسی ای شدم که اون ...

چه تصادفی ... و بسیار از این تصادف لذت بردم ...


پرده ششم : ( جلوی بیمارستان )

همیشه فک میکردم که دختر همسایه بالاییمون خیلی درسش خوبه

امروز فهمیدم نه .. هفتا تجدید آورده !!!! ، اولش خندم گرفت ولی بعد دلم براش سوخت ، خیلی ناراحت شدم

هنوز انسانیت تو وجودم هست ...


پرده آخر :

امروز چه روز مزخرفی بود

اصلا حال نکردم.. این روزگار میگذره و ما افسوس فرصت های از دست رفته رو میخوریم

روزگار میگذرد ...




پ.ن : امروز سر کلاس فیزیک 3 نفر اخراج شدن :)

پ.ن 2 : خسته شدم این قدر تایپ کردم ، من با نظرای شما روحیه میگیرم ، ممنون برای همه چیز

پ.ن 3 : حالم بده

بعد نوشت : آهنگ تایتانیک و گذاشتم رو وب ، نظرتونو راجبش بگید ، راحت اجرا میشه ؟  ، ممنون





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:1  توسط وحید و سجاد  | 

بشتابید ... بشتابید...

سلام بچه ها، خوفید؟   چه خبرا ؟؟

آقا ( یا خانم ) این شغل معلمی هم برا ما معضلی شده ها !!

مامان من معاون دبیرستان دخترونه رشد نمونه دولتیه  ، اونجا هم همه خرخون،

رتبه های کنکور همشونم 3 رقمی

مامان ما رو هم جو گرفتتش گیر داده به ما که بچه بشین از الان برا کنکور بخون!! حالا هی ما بگیم به جوونیمون

رحم کن ننه  ، اصلا نمیگه با کی هستی !

خوب زیاد سرتونو ( یا شایدم چشتونو ) درد نیارم ، یکشنبه تو مدرسه هم اتفاقای مهمی افتاد 

امیرحسین اولین کسی بود که در سال تحصیلی جدید ( سوم دبیرستان ) از کلاس اخراج شد

اونم سر زنگ فیزیک که واقعا معلم خونسردی داره ، هورااااااااااااااااااااا    من از همین جا مقامی که بهش دادیمو تبریک میگم ،( نمیشه گفت چی بهش میگیم )

ابوطالبم زنگ اول و پیچوند ، زنگ سوم هم یه تیکه به استاد حسابان انداخت که من خداییش خیلی خندیدم

استاد : خرازانی ( یکی از بچه ها ) مسائل و حل کردی ؟؟

احسان (خرازانی) :  نه !!!!!!!!

استاد : چرا ؟؟

احسان : ............... (سکوت)

استاد : خرازای یعنی چی؟؟

احسان : اسم جایی هست

استاد : خرازان کجاست ؟؟؟

ابوطالب: انتهای سالن دست راست ( در این لحظه از خنده ترکیدیم )

استاد : (  از خنده  ترکید )

خلاصه فقط من و حسام سرمون دیروز بی کلاه موند


پ.ن : این استاد حسابان ما 70 سالشه ولی دلش مثل یه جوون 18 سالست

( اخطار : +18 )

استاد : ساعت چنده ؟                  یه نفر : یکو نیم       

استاد : بده بکنیم !!!!!!!!!!!!!!! ( همه ما همزمان خندیدیم و تعجب کردیم )

روز بعد ...

استاد : ساعت چنده ؟                یه نفر : یک و ربع        استاد : بده بکنیم !!

همه با هم : چه ربطی داشت ؟؟

استاد : یه ربع هم واسه لخت شدن دیگه  ( همه همزمان فقط خندیدیم )

پ.ن 2 : من فقط نقل کردم ، استاد بی ادبه به من چه؟؟ ، اون جوری نگا نکنید 

پ.ن 3 : کسی که اولین نظرو بده و کسانی که نظرشون مضرب 4 باشه از طرف ما جایزه میگیرند ( برین حالشو ببرید )

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط وحید و سجاد  |